آستین نو بخور پلو

روزی ملا نصرالدین به یک مهمانی رفت و لباس كهنه ای به تن داشت .صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .

او به منزل رفت و از همسایه خود ، لباسی گرانبها به امانت گرفت.

و آنرا به تن كرد و دوباره به همان میهمانی رفت .این بار صاحبخانه با روی خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت:و او را در محلی خوب نشاند و برایش سفره ای از غذاهای رنگین پهن كرد .

ملا  از این رفتار خنده اش گرفت و پیش خود فكرد كرد كه این همه احترام بابت لباس نوی اوست .

m014

آستین لباسش را كشید و گفت : آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو .

صاحبخانه كه از این رفتار تعجب كرده بود از ملا پرسید كه چكار می كنی .

ملا گفت : من همانی هستم كه با لباسی كهنه به میهمانی تو آمدم و تو مرا راه ندادی و حال كه لباسی نو به تن كرده ام اینقدر احترام می گذاری .پس این احترام بابت لباس من است نه بخاطر من .

پس آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو ..


 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *