قصه ی زیبای “مسواک تنها”

یک مسواک بود کوچولو وبی دندون!  صبح تا شب توی جامسواکی منتظر می نشست تا دندون ها بیایند و او تمیزشان کند؛ اما هیچ دندونی پیش او نمی آمد.

هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت و مسواک تنها را برنمیداشت.

یک روز مسواک بی دندون از آن همه نشستن خسته شد. گفت: « من دیگر از اینجا ماندن خسته شدم. هیچ دندونی من را دوست ندارد، من از اینجا می روم!»

  تا خواست برود، حوله به مسواک گفت: « نه! نرو، اگر بری کثیف می شوی، اونوقت دیگر هیچ دندونی تو را دوست ندارد.»

مسواک بی دندون گفت: « اشکالی ندارد، من که مال هیچ دندونی نیستم! چقدر اینجا بیکار بمانم؟ خسته شده ام »

حوله گفت: « مگر نمی دانی؟ تو مسواک نی نی کوچولو هستی.

نی نی الان کوچولو است، دندون ندارد اما چند وقت دیگر چند تا دندون در می آورد و تو باید آنها را تمیز کنی تا خراب نشوند. اگر تو نباشی، چه کسی دندون های نی نی را مسواک کند؟»

مسواک بی دندون خوشحال شد،گفت:

من مسواک نی نی هستم؟چرا زودتر بهم نگفتید!  باشد، صبر می کنم تا نی نی دندون در بیاورد، آن وقت می شوم مسواک با دندون!


 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *