ماجرای (بابو)

این داستان « بابو » است. فیلی که همه وقتش را صرف خوردن یا فکر کردن دربارۀ کیک می کرد. او آنقدر شکمو بود که نمی توانست فکر چیز دیگری بکند.

میل او برای کیک آنقدر زیاد بود که بمحض اینکه یک کیک می دید شروع بکشیدن نقشه می کرد. که چطور آن را بدست بیاورد.پدر و مادر او دائماً می گفتند اینقدر کیک نخورد.

اما بابو هیچوقت به حرف پدر و مادرش گوش نمیداد و هر چه کیک می دید می خورد حتی کیکهائی که مال دیگران بود.

25361

پدر و مادر بابو تصمیم گرفتند که پیش دکتر بروند تا بلکه او بتواند این میل شدید به خوردن در او را، درمان کند.

دکتر به آنها گفت که بعد از ظهر آن روز بابو را پیش او بفرستند و دکتر به آنها اطمینان داد که بابو را معالجه خواهد کرد.

دکتر هیپو یک بادکنک باد کرد و آن را با خامه شکلاتی و گیلاس تزئین کرد.تا اینکه شبیه یک کیک بزرگ بنظر رسید و منتظر بابو شد تا بخانه او بیاید.

بابو گفت: من از شما خیلی ممنون هستم که همه این کیک را بمن بدهید. او پشت میز نشست و با اشتها شروع به خوردن کیک بزرگ کرد.همینکه او کیک را با چاقو برید با صدای ترسناکی ناپدید شد.بادکنک ترکیده بود و خامه و گیلاسها سر و پای بابو پاشیده شده بود.

56328

وقتیکه پدر و مادر بابو او را دیدند، به او خندیدند و گفتند: این برای تو درسی خواهد شد.

بعد از آن بابو هرگز دلش یک عالمه کیک نمی خواست.


 

 

 

 

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *