tooth illustration

قصه ی زیبای “مسواک تنها”

یک مسواک بود کوچولو وبی دندون!  صبح تا شب توی جامسواکی منتظر می نشست تا دندون ها بیایند و او تمیزشان کند؛ اما هیچ دندونی پیش او نمی آمد.

هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت و مسواک تنها را برنمیداشت.

ادامه مطلب …

This is an evaluation image and is Copyright Pamela Perry. Do not publish without acquiring a license. Image number: 0515-1004-2703-2621. http://www.acclaimimages.com/_gallery/_pages/0515-1004-2703-2621.html

قصه ی زیبای “لاک پشت ها از تخم بیرون می آیند”

سارا تمام روز را با فکر تولد لاک پشت ها سر کرده بود. او حسابی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد.

ادامه مطلب …

125

قصه ی زیبای ” یه روز برفی همراه بابا برفی”

 زمستان سخت و سردی بود و برف ها به شدت از دل آسمان به زمین هجوم آورده بودند.

درخت ها را سرما زده بود و خشک خشک شده بود، مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.

ادامه مطلب …

107

داستان جذاب و بامزه “دوستی کک و مورچه”

روزي, روزگاري كك و مورچه اي با هم دوست بودند.

يك روز كك به مورچه گفت «من گشنمه.»

مورچه گفت «من هم همینطور.»

كك گفت «بريم چيزي بگيريم و شكم مون رو وصله پينه كنيم.»

ادامه مطلب …

103

قصه ی زیبای “ملخ و مورچه ها”

یه ملخ مرده نزدیک در حیاط روی زمین افتاده بود و مورچه ها دورش جمع شده بودن. مورچه ها داشتن سعی می کردن ملخ رو با خودشون ببرن.

نی نی از عقب حیاط به ملخ نگاه می کرد اما تنهایی جلو نمی رفت.

ادامه مطلب …

busy-bee-clipart-busy-bee-md

قصه زیبای ” زنبوری مریض و درخت سیب”

زنبوری قصه ما مریض شده بود و هی عطسه می کرد و می گفت: زیچّی…زیچّی …

 فکر می کرد سرما خورده به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه…

ادامه مطلب …

2569300

سنگ کوچولو

یک سنگ کوچولو وسط کوچه ای افتاده بود.هرکسی از کوچه رد می شد، لگدی به سنگ می زد و پرتش می کرد یک گوشه ی دیگر. ادامه مطلب …

120003

عمو نوروز و ننه سرما

عمویکی بود, یکی نبود. پیر مردی بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدی, زلف و ریش حنا بسته, کمرچین قدک آبی, شال خلیل خانی, شلوار قصب و گیوه تخت نازک از کوه راه می افتاد و عصا به دست می آمد به سمت دروازه شهر. ادامه مطلب …

396541

پیر زن و مهمون ناخونده

یکی بود یکی نبود،یک پیرزن بود،خانه ای داشت. به اندازه ی یک غربیل.اطاقی داشت، به اندازه یک بشقاب.درخت سنجدی داشت، به اندازه ی یک چیله جارو. ادامه مطلب …

125963

داستان انجیر زیبا

خانه ی ننه زیبا کنار جوی قنات بود، کمی از سطح کوچه بالاتر بود و با یک پل سنگی کوچک به کوچه راه داشت. خانه در چوبی دو لنگه ای داشت که هیچگاه بسته نمی شد و همیشه دولنگه باز بود، ادامه مطلب …