148963

دستم را بگیر کوچولو!‌

پسرش که دنیا آمد؛‌ تپل و مپل بود عینهو یک پهلوان.‌.. یک رستم درست و حسابی.‌  از روزی که دنیا آمد وقتی پدر دستش را نوازش کرد؛ انگشتان کوچولویش را دور انگشت اشاره پدر گــره کرد. پدر ذوق زده به همه نشان داد:‌  ببینید میشه روش حساب کرد از حالا دستمو محکم گرفته!‌ مادر بزرگها و پدر بزرگها و خاله و عمه و عمو و دائی که همه تو بیمارستان جمع شده بودند ذوق زده بودند و شاد نگاهش می‌کردند.‌ بچه در آغوش زنش بود؛‌ به هم عمیق نگاه کردند و هر دو بالای سر نوزاد را بوسیدند…! ادامه مطلب …

365214

طوطی و بقال

یک فروشنده در دکان خود, یک طوطی سبز و زیبا داشت. طوطی, مثل آدم‌ها حرف میزد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتری‌ها شوخی می‌کرد و آنها را می‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم می‌کرد. ادامه مطلب …

125896

خرس و آدمیزاد

اژدهایی خرسی را به چنگ آورده بود و می خواست او را بکشد و بخورد. خرس فریاد می کرد و کمک می خواست, پهلوانی رفت و خرس را از چنگِ اژدها نجات داد. ادامه مطلب …

98752

پرنده نصیحتگو

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. ادامه مطلب …

25410

هر چیزی تازه‌ اش خوبه الا دوست

روزی روزگاری، دو دوست قدیمی كه سالیان سال با هم دوست و یار بودند و به قول معروف نان و نمك یكدیگر را خورده بودند شروع به كار معامله و دادوستد كردند. ادامه مطلب …

12589

آستین نو بخور پلو

روزی ملا نصرالدین به یک مهمانی رفت و لباس كهنه ای به تن داشت .صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون كرد .

او به منزل رفت و از همسایه خود ، لباسی گرانبها به امانت گرفت. ادامه مطلب …

_%d8%a8%d8%b4%d9%86%d9%88_%d9%88_%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1_%d9%86%da%a9%d9%86

بشنو و باور نکن

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم . ادامه مطلب …

7863900

استجابت دعا

روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند ادامه مطلب …

angel15

فرشته یك كودك

كودكی كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید ؟

میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟ ادامه مطلب …

%d8%b9%d8%b1%d9%88%d8%b3%da%a9

مهسا و عروسک بهانه گیر

مهسا کوچولو یه عروسک قشنگ جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :”مامان … مامان من به به می خوام”

بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد. عروسکش شیرشو می خورد و  با لبخند از مهسا تشکر می کرد.

ادامه مطلب …