نوشته‌ها

25631

ماجرای (بابو)

این داستان « بابو » است. فیلی که همه وقتش را صرف خوردن یا فکر کردن دربارۀ کیک می کرد. او آنقدر شکمو بود که نمی توانست فکر چیز دیگری بکند. ادامه مطلب …

45863

گردنبند گل گلی

خانم خرسه و آقاخرسه با دختر کوچولوی تپل مپلشان خرس گل گلی ،توی یک خانه ی بزرگ زندگی می کردند.آنها خانواده ی شاد و مهربانی بودند.روزها همراه دخترشان یعنی خرس گل گلی به جنگل می رفتند و میوه های جنگلی جمع می کردند و به خانه می آوردند و برای زمستانشان انبار می کردند. ادامه مطلب …

52369

انگوری و خاله پیش‌پیش

انگوری یک گربه سیاه کوچولو بود. یک روز مادر صدایش زد و گفت:«انگوری جان! امروز این ظرف پنیر را برای خاله پیش پیش ببر. توی راه مواظب سگ ها باش. سگ ها دشمن گربه ها هستند. آن ها را دنبال می کنند و می گیرند و می خورند.» ادامه مطلب …

5412368

داستان ضرب المثل قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس را

خروسی بود بال و پرش رنگ طلـا ، انگاری پيرهنی از طلـا، به تن كرده بود ، تاج قرمز سرش مثل تاج شاهان خودنمایی می كرد . ادامه مطلب …

tooth illustration

قصه ی زیبای “مسواک تنها”

یک مسواک بود کوچولو وبی دندون!  صبح تا شب توی جامسواکی منتظر می نشست تا دندون ها بیایند و او تمیزشان کند؛ اما هیچ دندونی پیش او نمی آمد.

هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت و مسواک تنها را برنمیداشت.

ادامه مطلب …

This is an evaluation image and is Copyright Pamela Perry. Do not publish without acquiring a license. Image number: 0515-1004-2703-2621. http://www.acclaimimages.com/_gallery/_pages/0515-1004-2703-2621.html

قصه ی زیبای “لاک پشت ها از تخم بیرون می آیند”

سارا تمام روز را با فکر تولد لاک پشت ها سر کرده بود. او حسابی خوشحال و هیجان زده بود. آن ها روزهای زیادی منتظر بودند تا بچه لاک پشت های کنار ساحل از تخم بیرون بیایند و بالاخره آن شب وقتش بود و پدر سارا قصد داشت او را برای دیدن بچه لاک پشت ها به ساحل ببرد.

ادامه مطلب …

125

قصه ی زیبای ” یه روز برفی همراه بابا برفی”

 زمستان سخت و سردی بود و برف ها به شدت از دل آسمان به زمین هجوم آورده بودند.

درخت ها را سرما زده بود و خشک خشک شده بود، مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه.

ادامه مطلب …

107

داستان جذاب و بامزه “دوستی کک و مورچه”

روزي, روزگاري كك و مورچه اي با هم دوست بودند.

يك روز كك به مورچه گفت «من گشنمه.»

مورچه گفت «من هم همینطور.»

كك گفت «بريم چيزي بگيريم و شكم مون رو وصله پينه كنيم.»

ادامه مطلب …

103

قصه ی زیبای “ملخ و مورچه ها”

یه ملخ مرده نزدیک در حیاط روی زمین افتاده بود و مورچه ها دورش جمع شده بودن. مورچه ها داشتن سعی می کردن ملخ رو با خودشون ببرن.

نی نی از عقب حیاط به ملخ نگاه می کرد اما تنهایی جلو نمی رفت.

ادامه مطلب …

47896

آقاي دکتر و دختر کوچولو

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستي ! بيا تو در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر ! مادرم ! و در حالي که نفس نفس ميزد ادامه داد : ادامه مطلب …